اين و براي كساني مي نويسم كه محيط وبلاگم براشون خسته كننده و تكراري شده و دنبال هيجان هستن: بازم تصادف كردم ، باوركنين من مقصر نبودم
فكر نمي كنم قيافهء بچهء راننده هيچوقت يادم بره وقتي پدرش تا ديد دارم به پليس زنگ مي زنم نشست پشت فرمون و بر عكس فيلماي اكشن با حركت اسلومشن از كنارم رد شد و پسرك با حالتي كه نفهميدم چه معني داشت بهم نگاه كرد ..... راستش و بخواين حوصلهء دادسرا و كلانتري و بيمه و تعميرگاه و ندارم ولي افسره مي گفت خانم بايد تا آخرش برين اينجور آدما بايد آدم شن ! خدايا من هيچوقت " آرتميس " نبودم چرا هميشه مجبورم مي كني " آرتميس " باشم يا حتي " آتنا "
چند تا شعر بيات ميذارم و مي رم كه داشته باشم
۱-
حالا نوبت من است
باز خواهم گشت ؟
چون تو
سرشكسته
خسته !
۲-
تمام دانسته هايم را بالا مي آورم
مي خواهم در جهل بميرم
۳-
به خاطر چند ماهي مرا از دنياي رويايم جدا مي كنند
در حسرت ِ خواب مي شمارم :
۱ ماهي ... ۲ ماهي .... ۳ ماهي ...
كودكي آهسته مرا مي خواند
خودم را به خواب مي زنم
۴-
تمام ِ شب
پرسه مي زند
روح سرگردانم
به دنبال
خورشيد ِ خفته
۵-
بوسه اي بر چشمانم بزن
تا گل هاي خواب برويند
برهوت ِ بيداري را نمي خواهم
۶-
بيهوده است
تمام شب هم كه شعرهاي تازه بگويم
فردا ، بيات مي خوانيشان
۷-
با دستهاي عاشقت
امشب
سازي بزن
مگذار شب
بيش از اين سياهمان كند
پي نوشت ۱ : تيتر اين پست از كتاب ِ " فرني و زويي " برداشته شده ولي متاسفانه نام نويسنده يادم نيست. ( مي دونم كتاب و " سلينجر" نوشته ولي جايي از كتاب جمله هايي از نويسندگان مختلف ذكر شده و اين جمله يكي از اوناست)
پي نوشت ۲ مربوط به شماره ء ۴: در زبان اسطوره ها ، ماهي نماد آگاهي است.