تبليغاتX
[...]
 

 

" از 1 تا 4 "

دوشنبه سی ام بهمن 13857:27 فریبا

 

۱-

از من

علیه من

سوء استفاده  نكن !

 

 

۲-

من چهار فصل زمين را از برم

و خوب مي دانم

بعد از زمستان

بهار مي آيد ...

 

 

۳-

با اشكهايت

نمي تواني بازش گرداني

سيلي مي سازي كه ويرانش مي كند

بگذار جنازه اش آرام گيرد

در خاك ِ 

سرد ِ

فراموشي

 

 

۴-

چنان تند مي دوم

كه به گرد ِ پايم هم نمي رسي

وقتی که پا سست مي كنم

تا سومين سيب را بر مي دارم

و آهسته

آهسته

مزه

مزه اش

 كنم

از من جلو بزن

حالا دیگر مي تواني برنده شوي

جادوي ِ عشق

کار خود را کرده است !

 

 

|

" از 1 تا 5 "

یکشنبه بیست و نهم بهمن 13858:32 فریبا

 

۱-

سپندار مزگانتون مبارک

 

 

۲-

حتی خدا هم اگر نبود

نمی شد دوستش داشت

باش !

قاطعانه و بی تردید

مثل مرگ

 

 

۳-

ستاره ها زنده اند

با چشمهای ِ مرده اگر

نبینیمشان

 

 

۴- (برای تو که انگیزهء نوشتن این شعری)

خسته تر از تو

روبرویت می نشینم

تا در سکوت شب

شعرهامان را

جرعه

جرعه نوش کنیم

 

 

 

۵-

خشمم

چون موجي ويرانگر

بالا مي آيد

" موج- سوار " مي شوم

 

 

 

 

|

" از 1 تا 7 "

شنبه بیست و هشتم بهمن 13859:6 فریبا

 

۱-

برف می بارد بر اندوهم

چنان شعله ورم

که خاموش نمی شوم

 

 

۲-

تجزیه شده ام از غم

ترکیبم کن با عشق

 

 

۳-

هنوز هم قد می کشم

در این شهر دود گرفتهء ملعون

خورشید نگاهت اگر

 بر من بتابد

 

 

۴-

شعری برایم بگو

تا در آبشار کلماتت

شسته شود

این ذهن ِ آلوده  

 

۵-

در بي ارزشي ِ خود

متهمش مي كني به خيانت

و خائنانه

پشت اشكهاي ِ مظلومانه ات

پنهان  مي شوي

فريباي ِ سالهاي ِ دور !

 

۶-

جنگلي نشانم بده

و راهي به سوي دريا

با خود ببر مرا

تا ساحل ِ مهتابي ِ شبي زمستاني

آتشي بيفروز برايم

بگذار با صداي ِ امواج

خيره به شعله ها

آرام گيرم

تو را مي گويم فريبا !

با خود ببر مرا ...

 

 

۷-

زخمه بر ساز كه مي زني

روحم را مي نوازي

رهايم مي كني

از اسارت زمان

پرم مي دهي

به آسمان ِ لا مكان

يكي مي كني مرا

با خودم

خودت

جهان

 

 

 

|

" از 1 تا 6 "

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 13859:38 فریبا

 

1-

از اعماق تاريكم

هيولايي سر بر مي دارد

قلبش را مي جويم

تا

رامش كنم

 

 

 

 

 

2-

چه سرد است نور ماه

چه سوزان است نور خورشيد

اجاقي مي خواهم  كه گرمم كند

بي آنكه بسوزاندم

خانهء امنت كجاست

فريباي ِ گمشده؟!

 

 

 

 

 

3-

در كارزار خدايان درون

سفير صلح مي شوم

اين سرزمين ويران را

فقط

آشتيِ خدايان

آباد مي كند

 

 

 

 

 

4-

دست ِ نافرمانم

شماره ات را مي گيرد

چه خوب كه چشمم

جاسوس عقلم است

 

 

 

 

 

5-

در تنهايي ِ شبهايت

صداي قلبم را ميشنوي؟!

 

 

 

 

 

6-

در آسمان كوير

ستاره ام را جستجو كن!

امشب كه قلب من

در اضطراب ِ نبودت

ناكوك است

 

 

پی نوشت:

                                     ای کاش که جای آرمیدن بودی
                                     یا این ره دور را رسیدن بودی
                                     کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
                                    چون سبزه امید بر دمیدن بودی

 

 

|

" از 1 تا 7 "

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 13859:26 فریبا

 

۱-

ولنتاينتون مبارك 

 

 

۲-

سنگین نخواب

غم هایت را به من بده

حالا

سبک

پرواز کن

تا سرزمین ِ خواب ...

 

 

۳-

غروب شب مي شود ...

نه خورشيد

نه ماه

...

دلم را

مي گيرد آسمان

 

 

۴-

دستهايت

پرندگان دوري

كه دانه هاي احساسم را

بر نمي چينند

 

 

۵-

شب

مي نشيند در من

سرد و تاريك

گرمش مي كنم

روشنش

 

 

۶-

پرسنده و عميق

نگاهم مي كند

تصويرم بر شيشهء كلاس

 

 

۷-

خط خطي ِ كاغذ

خودكار ِ يادگاري

كلاس و  درس

 

 

 

|

" از 1 تا 4 "

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 13857:45 فریبا

 

۱-

تمام شب دلم

زیر نور ماه

صدایت می زند

صبح خورشید

عقلم را بیدار می کند

باید

 فراموشت کنم

 

 

۲-

مرگ سایه می اندازد

روی زندگیم

دلم جشن می گیرد

دیگر از چه بترسد؟!

 

 

۳-

بخواب در بستر گرمت

دیگر سرمای هیچ بیشه ای

آزارت نمی دهد

خرگوش ها از ترس

در سوراخ های کوچکشان

جهیده اند

و ماه دیگر

شاهد

هیچ بوسه ای

زیر هیچ درخت سیبی نیست

نجواهای دلت

در خاموشی ِ موبایل

نشنيده مي مانند

و روياهاي ِ سركشت

در جنگل فراموشي

گم مي شوند

جسمت

منگ و خسته

در بستر گرمت به خواب مي رود. 

 

 

 

۴-

بازار ِ روز

گنجشكها مي خوانند

ماه در آسمان

 

 

 

 

|

" ثقل زمين كجاست؟"

دوشنبه بیست و سوم بهمن 13858:16 فریبا

 

سرم گرمه ، تنم داغ ، مي شينم روبروي تلويزيون ، دستمو ميذارم رو ميز وسط هال و سرمو تكيه مي دم به دستم و زل مي زنم به صفحهء تلويزيون ، و خيره مي شم به اون دو چشم صادق كه هيچ جاي شكي باقي نميذارن ...

تو دلم مي گم :

تو چه خوب و بي ملاحظه مي جنگي.

و چه با شهامت و بي پروا

و مرگ را

چه باشجاعت

در بر مي گيري

وطنت را تو سخت به جان دوست مي داري

 

و حساب مي كنم اونموقع چند ساله بودي؟ ۳۰ساله !  به جمعيت دور و برت نگاه مي كنم و فكر مي كنم تو اون زمستون سرد نگاه كدومشون گرمت كرده؟ سرتو بالا مي گيري نگاهم مي كني و مي شنوم:

 

مي دانم كه چه روزگاري داري

حقيقت را

از ما

پنهان كرده اند

اما يك چيز را

فقط يك چيز را

نمي توانند

كتمان كنند

حدس مي زني كه چيست؟

دروغ؟

بله ،

دروغ را

دوستي هامان را

و عشق هامان را نيز

نمي توانند كش بروند.

 

دلم مي خواد گريه كنم اما صلابتت نمي ذاره ...

 

 

پي نوشت:

 شعرهاي متن بخشي از شعر " آوازهاي پيكار ... " است  بر گرفته از كتاب " اي سرزمين من "

سروده ء " خسرو گلسرخي "

 

 

 

|

" از 1 تا 2 "

شنبه بیست و یکم بهمن 138511:40 فریبا

 

۱-

با ترس هایم دوست می شوم

درست مثل زندانی ای که

با زندانبانش

دیگر به رهایی نمی اندیشم

تکیه به دیوار سلولم

خیره می شوم به رژهء

تمام " نه " هایی که گفته ام

بر دیوار زندگیم

 

 

۲-

مثل دو خوابگرد به هم می رسیم

هیچ یک نمی توانیم

دیگری را بیدار کنیم

 

 

|

" بنی آدم اعضای یکدیگرند "

شنبه بیست و یکم بهمن 13858:8 فریبا

 

التماس دعا برای مادر تنهایی که تنها فرزندش ، پسر بيست ساله اشو در شمشك از دست داده

 

 

 

 

پي نوشت :

براي اينكه نگرانم نشين بايد بگم كه اون مادر ِ داغدار از بستگان ِ من نيست اما ....

دگر عضوها را نماند قرار

 

 

 

|

" از 1 تا چند؟! "

پنجشنبه نوزدهم بهمن 13859:22 فریبا

 

۱-

فکر می کنم یا ناپلئون اشتباه کرده یا دايی جان ، اونچه كه نهايت نداره وقاحته نه حماقت ،

 ديشب آخرين دفاعيات خسرو گلسرخي رو پخش كردن ...

 

 

۲-

پيش مي روم در مه

قطره

قطره

سرخوش

حالا ديگر مي توانم بميرم

با ابرها،

راه رفته ام

 

 

۳- اينم چند تا از احساسات بياتم در دادگاه :

 

در ازدحام مردم سرگردان

گيج مي زنم

در راهروي ِ  بي انتهايِ اين دادگاه ِ

بي

داد

 

 

جايي نه چندان دور

چشمه ايست در انتظار نوشيدنم

گلوي ِ خشكم را

فريادي برنيامده

مي خراشد

 

 

چه پردرد به هم لبخند مي زنند

هم دردها

 

 

آهسته

آهسته

مي گذرند از آستانهء صبرم

ثانيه ها

 

 

 

|

" برانگیختن ایزد بانوان "

چهارشنبه هجدهم بهمن 13858:47 فریبا

 

می توانیم به طور خود آگاهانه با به تصور در آوردن یک ایزدبانو ، او را ببينيم، حضورش را حس كنيم، به خود فراخوانيمش و توانائيهايش را بطلبيم.

دعاهاي زير نمونه اي از اين به كمك طلبيدن هاست:

- آتنا! كمكم كن در شرايط فعلي با وضوح و روشني بينديشم.

- پرسفون! ياريم ده تا منعطف و پذيرا باشم.

- هرا! كمكم كن تا پيمان ببندم و بدان پايبند بمانم.

- ديميتر! بردباري  و بخشندگي را به من بياموز و ياريم ده مادر خوبي باشم.

- آرتميس! به من قدرت تمركز بر هدف دوردستم را عطا كن.

- آفروديت! ياريم كن از آتش عشق و لذت جسمم برخوردار گردم.

- هستيا! با حضور خود مفتخرم كن و صلح و آرامش برايم به ارمغان آور.

 

برگرفته از  كتاب : نمادهاي اسطوره اي و روانشناسي زنان، نوشته: شينودا بولن ، ترجمه: آذز يوسفي ، انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان

 

( امروز نوبت فراخوان كدام ايزد بانوست؟ الان؟!  )

 

 

 

 

|

" از 1 تا 4"

سه شنبه هفدهم بهمن 13858:51 فریبا

 

۱-

 هم دورهء عزیزِ تجربهء تازه ! 

 آیا هنوز وبلاگمو می خونی؟ آيا حضور من،۵۴ نفر را حس مي كني؟ آيا مي دوني كه چقدر دلم برات تنگ شده؟

 

 

۲-

دو برگِ خشک

پرواز می کنند در آسمان

چون دو کبوترِ زنده

و سقوط می کنند بر زمین

چون دو کبوترِ مرده

...

آه

 زمين  ِ گريز ناپذير

 

 

۳-

چه تنهايي لذت بخشي

من

دادگاه

و

مردي كه درونم قد مي كشد ...

 

 

۴-

دنبال مقصر نمي گردم

مي دانم آنچه كه بايد مي شد

شد

حالا كمي

فقط كمي

هواي تازه مي خواهم

تا روحم را

از اين جسم سوخته

بيرون كشم

 

 

 

|

" از 1 تا 4 "

دوشنبه شانزدهم بهمن 13858:34 فریبا

 

۱-

راه میافتم با ابرها

خودم را می بینم

نشسته در ماشین

پشت ترافیک

خیره به آسمان

 

 

۲-

می چینمت از درخت

و از سقوط نمی ترسم

می خواهم زمین را تجربه کنم

بهشت را که دیده ام !

 

 

۳-

چون شیر می غرم و

چون کودکی اشک می ریزم

مادروار

ذهنم را خالی می کنم از زباله ها

می شویمش با آب رود

می گذارمش زیر درختان تا هوایی بخورد

و پدر وار

کارهای عقب افتاده ام  را

انجام می دهم

( زندگیم اینگونه می گذرد

بی تو ... )

 

 

۴-

خسته شدم

از فکر کردن به ناتوانائیهام

توانائیهایم را  می شمارم

 

 پی نوشت :

این روزا دلم می خواد کاری کنم تا خجالت بر نیاورم وقتی که رخت جان به جهان دگر کشم ، شما هم اگه مي خواين يه سر به اينجا بزنين ، شايد بتونيم خراب آبادي به جا نذاريم براي كساني كه به سالياني نه چندان دوردست به دنيا ميان

 

|

" پارک سرداران گم نام "

یکشنبه پانزدهم بهمن 13858:19 فریبا

 

ساعت ۶:۳۲ دقيقه زنگ می زنم به دختر دایی ، خواب آلوده گوشی رو بر می داره : ببخشید فریبا جون خواب موندم ، مي خندم : حالا منتظربمونم يا برم؟ ، آخه معطل مي شي! ، اگه حالشو نداري برم اگه مي خواي بياي بمونم ،  : نه برو

تنها رفتن و دوست دارم تو آخرين دقايق تاريكي  وقتي سكوت و فقط صداي رود مي شكنه و قار قار كلاغ ها و جيك جيك گنجشكها، باد سرد كه گونه هامو خنك مي كنه دوست دارم و بيدار شدن سريع  خيابون و، از لحظهء تنهايي مطلق تا ديدن آدم ها چند دقيقه بيشتر طول نمي كشه ، به فرهنگسراي كودك كه مي رسم تو پله هاي زير زمين دو تا بچه دبيرستاني دختر و پسر روبروي هم نشسته ان و چنان بهم زل زدن كه انگار زمان متوقف شده نه غرش ابرها رو مي شنون نه خروش رود نه من نه حتي دونه هاي بارون كه نم نم مي شينه رو حجم عاشق بدن هاشون ، به ميدون تره بار رسيدم جايي كه روبروش پارك شهداي گم نام ِ  و امام زاده اسماعيل هر روز از بازار روز رد مي شيم مي ريم بالا تا مي رسيم به سفارتخونه و جايي كه وسايل ورزشي  گذاشتن ، امروز نگاهم كشيده مي شه به امام زاده راهمو كج مي كنم مي پيچم تو پارك چند سال پيش كه تنها ميومدم پياده روي اينجا امام زادهء محلي كوچكي بود كه حياطش قبرستون بود گاهي ميومدم لابه لاي قبرها قدم مي زدم و سنگ قبرها رو مي خوندم يا مي رفتم تو اتاق كوچيكي كه اسمش امامزاده بود و مكعب كوچيكي وسطش بود با ميله هاي مشبك و شكل سنتي امام زاده هاي غريب ولي حالا ... دو تا گنبد بزرگ ساختن و ساختمون نيمه كاره امام زاده معلومه كه غريبتر از پيش خواهد شد، خبري از سنگ قبرها نيست بر مي گردم وسط پارك كه پنج سنگ قبر مرمر صورتي هست يكي وسط چهار تا اطرافش، مقبره به شكل پنج ضلعي ساخته شده هر زاويه ستوني آجر سه سانتي بالا رفته و به شكل گنبدي تو خالي به هم رسيده كاشي هاي فيروزه اي و لاجوردي و آيه هاي قر آن،  از چند پله كوتاه بالا مي رم و نوشته كتيبه ها رو مي خونم  ...... پنج سردار جاويدالاثر ... طبق عادت هميشگيم سال تولد و از سال وفات كم مي كنم ... و شكه مي ايستم ، باور نمي شه،  فكر مي كنم اشتباه حساب كردم ۱۳۴۵ پنج سال تا پنجاه ، پنجاه تا ۱۳۶۱ يازده سال ، يازده به اضافهء پنج ۱۶ فكر مي كنم يعني هم سن آيدا !!! سن بقيه سرداران جاويد الاثر و حساب مي كنم بزرگترينشون ۲۰ ساله بوده ... قلبم تير مي كشه ، روي سنگ قبرها نوشته منطقه: خرمشهر ، ذهنم با سرعت سر گيجه آوري سالهاي نكبت جنگ و مرور مي كنه ، آزادي خرمشهر ...  جشن و شادي مردم ... سردار ۱۶ ساله سردار ۱۸ ساله  باز هم ۱۸ ساله اين يكي ۱۹ ساله و آخري بيست ساله ... بغض داره خفه ام مي كنه ... وقتي ياد جنگ ِ دوباره مي افتم اشكام قبل از چكيدن منجمد مي شن.

 

|

" از 1 تا 6 "

شنبه چهاردهم بهمن 13858:51 فریبا

 

۱-

چه دلهره آور می خواهمت

" آرتمیس"  هم که باشم

" اوریون"  توانی بود

فرارکن!

 

 

۲-

چنان خیره نگاهم می کند

 ماه

که هیچ نمی بینم

جز ماه

 

 

۳-

بازی ِ باد با موهایم

کلاغی نشسته بر شاخه ای دور دست

آسمانی چنان بی ابر که خورشید

 شرم می کند از برهنگی

لبخند ِ زندگي

 

 

۴-

چون آسمان با اندک ستارگانش

چه بی نیازم امشب

 

 

۵-

نزديك است  ماه ِ تمام

مي توانم نوازشش كنم

ميله ها اگر

بگذارند

 

 

۶-

با بوسه اي بيدارت مي كنم

پيش از آنكه بختك ِ خاطرات

خفه ات كند

 

 

پي نوشت ۱:

در اسطوره هاي يونان، " آرتميس" ايزدبانوي ِ شكار و ماه است ، خداي باكره اي كه تنها مرد محبوبش " اوريون" را به اشتباه  كشت.

 

 

|

" از 1 تا 3 "

پنجشنبه دوازدهم بهمن 13859:12 فریبا

 

۱-

بازم مدار

سر ِ ایستادنم نیست

مركز ِ دايره اي  بي زمان

مي چرخم و

مي چرخم ...

 

 

۲-

مشتت هم كه باز نمي شد

مي دانستم دروغ مي گويي

روحت فريباتر از نام من

سرك كشيده بود از چشمهايت

 

 

۳-

با احساسم چنان بازي مي كني

كه پسربچه اي

 با

تسبيح مادر بزرگ

 

 

 

 

پي نوشت : امروز  چاي تلخ خيلي مي چسبه، اميدوارم هر پنج شنبه ...

 

 

 

|

" از 1 تا 6 "

چهارشنبه یازدهم بهمن 13858:15 فریبا

 

۱-

پیچیده در غروب

به انتظار شب می نشینم و می دانم

هر لحظه  که بگذرد

دیگر  باز نخواهد گشت

 

 

۲-

روحم در چنبرهء جسمم

جسمم اسیر زمان

زمان بازیچهء ذهنم

ذهنم ملغمهء دانسته ها

دانسته ها ؟!!!

نمی دانم.

 

 

۳-

رفتن چه آسان است

رسیدن اگر بگذارد

 

 

۴-

به رذالت کودکم می نگرم

وقتی که شوربختیت را می خواهد.

آسوده باش!

بخشش را خواهمش آموخت

زان پس که خشمش فرو کش کند

 

 

۵-

نشسته در زورقی بی پارو

بر دریایی چنان آرام

که تنها باد موافقی شاید

نجاتم دهد از اینهمه

 سکون

 

 

۶-

به زینب می اندیشم

و شام غریبانش

آنهمه مصیبت و باز

اینهمه استوار : ما راءیت الا جمیلا !

 

چه کوچکند غم هایم ...

 

 

 

پی نوشت:

زینب در مجلس یزید بعد از واقعهء کربلا و شام غریبان، در پاسخ به سوال یزید که : روزگار را چگونه می بینی ؟  گفت : هیچ نمی بینم جز زیبایی ...

 

 

 

 

|

" از 1 تا 3 "

یکشنبه هشتم بهمن 13858:35 فریبا

 

۱-

در بدبختی غوطه می خورند

ملت نفت و گاز و منابع  طبیعی و موقعیت سوق الجیشی

خرخرهء یکدیگر را می جوند

و فراموش می کنند که نیاکانشان

اولین منشور حقوق بشر را نوشته اند

ماه ِ زود هنگام

ساکت و پريده رنگ

پوزخند می زند

" اين مردم زماني انسان بوده اند ! "

 

 

۲-

چون گربه ای له شده

در تاریکی ِ سپیده دم ِ اتوبان ، خاطراتت

به خاكش بسپار!

آنكه تو را چنين مي خواست، رفته است

رهايش كن!

 

 

۳-

ايستاده بر فراز پل

با چشمهاي بسته

جريان آب را مي شنوم

زمان  می ایستد

...

چشم كه باز مي كنم

خورشيد آغوش گشوده است

 

 

 

|

" خدا دل را نه با افكار و عقايد بلكه با درد و تناقض راهنمايي مي كند "

شنبه هفتم بهمن 13858:20 فریبا

 

اين و براي كساني مي نويسم كه محيط وبلاگم براشون خسته كننده و تكراري شده  و دنبال هيجان هستن: بازم تصادف كردم ، باوركنين من مقصر نبودم  فكر نمي كنم قيافهء بچهء راننده هيچوقت يادم بره وقتي پدرش تا ديد دارم به پليس زنگ مي زنم نشست پشت فرمون و بر عكس فيلماي اكشن  با حركت اسلومشن از كنارم رد شد و پسرك با حالتي كه نفهميدم چه معني داشت بهم نگاه كرد ..... راستش و بخواين حوصلهء دادسرا و كلانتري و بيمه و تعميرگاه و ندارم ولي افسره مي گفت خانم بايد تا آخرش برين اينجور آدما بايد آدم شن !  خدايا من هيچوقت " آرتميس " نبودم چرا هميشه مجبورم مي كني " آرتميس " باشم يا حتي " آتنا "  

 چند تا شعر بيات ميذارم و مي رم كه داشته باشم

 

 

۱- 

حالا نوبت من است

باز خواهم گشت ؟

چون تو

سرشكسته

خسته !

 

 

۲-

تمام دانسته هايم را بالا مي آورم

مي خواهم در جهل بميرم

 

 

۳-

به خاطر چند ماهي  مرا از دنياي رويايم جدا مي كنند

در حسرت ِ خواب مي شمارم :

۱ ماهي ... ۲ ماهي .... ۳ ماهي ...

كودكي آهسته مرا مي خواند

خودم را به خواب مي زنم

 

 

۴-

تمام ِ شب

پرسه مي زند

روح سرگردانم

به دنبال

خورشيد ِ خفته

 

 

۵-

بوسه اي بر چشمانم بزن

تا گل هاي خواب برويند

برهوت ِ بيداري را نمي خواهم

 

 

۶-

بيهوده است

تمام شب هم كه شعرهاي تازه بگويم

فردا ، بيات مي خوانيشان

 

 

۷-

با دستهاي عاشقت

امشب

سازي بزن

مگذار شب

بيش از اين سياهمان كند

 

  

پي نوشت ۱ :  تيتر اين پست از كتاب ِ " فرني و زويي " برداشته شده ولي متاسفانه نام نويسنده يادم نيست. ( مي دونم كتاب و " سلينجر" نوشته ولي جايي از كتاب جمله هايي از نويسندگان مختلف ذكر شده و اين جمله يكي از اوناست)

 

پي نوشت ۲ مربوط به شماره ء ۴: در زبان اسطوره ها ، ماهي نماد آگاهي است.

 

 

 

|

" کنکاش "

پنجشنبه پنجم بهمن 13859:54 فریبا

 

هر روز قدری دورتر می شوم

از تو

و نزدیک تر می شوم

به خودم

 

 

|

" از 1 تا 4 "

چهارشنبه چهارم بهمن 13859:40 فریبا

 

۱-

دستهء عزاداران

بر دوش مي کشند

خاطرهء  ۱۳۲۶ ساله ات را

...

چه زنده ای هنوز

 

 

 

۲-

شب زمستان

آشغالها را می جوید

دستهای گدا

 

 

 

۳-

با چشمهای بسته راه می روم

صداي آب

آواز خروس

بوي هيزم

باد سرد ...

در كوچه هاي زمستان

زني هستم

هم آغوش خورشيد

 

 

 

۴-

اشك  مي چكد بر گونه ام

جه راحت است پاك كردنش

يا حتي ديده شدنش

وقتي كه از سوز سرماست

نه سوز دل

 

 

 

|

" از 1 تا 4 "

سه شنبه سوم بهمن 13858:54 فریبا

 

۱-

فریادی ناشنیده

در  درهء  تنهائیم

 

 

۲-

بر سنگ گور عشقم

هیچ نمی نویسم

بگذار همچنان

ناشناس بماند

 

 

۳-

به دنبال خودم

تمام کوچه های خاطره را می گردم

تمام چاله ها

چاه ها

سیاهچال ها ...

 

 

۴-

بر انگشتان سردت بوسه می زنم

هنگام که  در گرمای شعرت

یخ احساسم

اشک می شود

 

 

 

 

|

" از 1 تا 4 "

دوشنبه دوم بهمن 13859:10 فریبا

 

۱-

بگذار در نبود تو

سیاهترین شبها را تجربه کنم

می دانم خورشید طلوع خواهد کرد

 

پایان عشق ما

پایان جهان نیست

 

حالا دیگر می توانم ببخشمت

همانگونه که خود را

 

ما جایی به هم رسیدیم

که می بایست

و جایی از هم جدا شدیم

که باید

 

 

۲-

هر دانه برف

بشارتیست به آرامش

وقتی که رود در گوشم نجوا می کند

و پرنده ای ناشناس

بی وقفه می خواند ...

 

 

۳-

بانگ خروس -

همگام با طبیعت

قدمهایم

 

 

۴-

سوگواري بس است

مرده ام را به خاك مي سپارم

و شعرهايم را خيرات مي كنم

 

 

 

 

|