اين سراشيبي بدجوري شيبش تنده
پاتو از روي ترمز برندار!
با دندهء سنگين حركت كن!
شايد بشه آخر ِ راه سالم پياده شي
از اين مركب ِ عشق
پی نوشت ۱:
دلم نمی خواد این پست و زودعوض کنم ، دوست دارم كساني كه نظر مي ذارن از تجربه هاي شخصيشون بگن از واقعيت زندگيشون، نه از دانستگي ها و درست غلط ها و آرزوها، از اون لحظه هاي ترديدشون بگن و تصميمي كه گرفتن و نتيجه اي كه گرفتن
آتنا راست مي گه هر كسي كه تو وادي خود شناسي قدم گذاشته باشه خيلي زود ياد مي گيره كه بايد در لحظهء حال زندگي كنه و نترسه و دلشو زندگي كنه ، مي خوام بدونم چه كساني اينكارو كردن چه نتيجه اي گرفتن و الان چي فكر مي كنن الان كه اون لحظه هاي ترديد گذشته و همه چيز تموم شده يا هنوز ادامه داره ...
دلم نصيحت والد نمي خواد، آه و فغان و حتي هيجان كودك هم نمي خواد، دلم يه بالغ صادق مي خواد مي شه لطفا"؟
مرسي 
پي نوشت ۲:
در سیاهترین شبهای روحم نیز
حتی
می بینمت
شعلهء نارنجی ِ زندگی
پی نوشت۳:
آپ کنم؟ آپ نکنم؟ 
من هنوز جواب سوالمو نگرفتم، قدر مسلم اينه كه موضوع ِ اين نوشته احساس مي كنه در سراشيبي افتاده اونم با شيب تند، حالا سوال مشخصم اينه :
چقدر مي تونيم به حسامون اعتماد كنيم؟ در اين مورد خاص آيا اين يه حس شهوديه؟ يا ضبط والد؟ يا ترس از تكرار تجربه اي تلخ؟ يا قدرت تميز و تشخيص؟ راه غلبه به اين ترديد چيه؟ لحظهء يقين كجاست؟
پي نوشت ۴:
تو كه نيستي!
و نخواهي بود!
(اصلا' بوده اي هرگز؟!)
از خوابهايم بيرون برو!
ديگر نمي خواهمت ديد
پي نوشت ۵:
روز قشنگيست
با غم هايم خداحافظي مي كنم
امروز
راهمان جداست
پی نوشت ۶:
از آنجائیکه چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد، از اين به بعد اينجا پست ميذارم 
http://faribam.blogfa.com