تبليغاتX
[...]
 

 

" بوی لنت ِ سوخته مياد ! "

سه شنبه بیست و هشتم فروردین 13869:46 فریبا

 

اين سراشيبي بدجوري شيبش تنده

پاتو از روي ترمز برندار!

با دندهء سنگين حركت كن!

شايد بشه آخر ِ راه سالم پياده شي

از اين مركب ِ عشق

 

 

پی نوشت ۱:

دلم نمی خواد این پست و زودعوض کنم ، دوست دارم كساني كه نظر مي ذارن از تجربه هاي شخصيشون بگن از واقعيت زندگيشون، نه از دانستگي ها و درست غلط ها و آرزوها، از اون لحظه هاي ترديدشون بگن و تصميمي كه گرفتن و نتيجه اي كه گرفتن

آتنا راست مي گه هر كسي كه تو وادي خود شناسي قدم گذاشته باشه خيلي زود ياد مي گيره كه بايد در لحظهء حال زندگي كنه و نترسه و دلشو زندگي كنه ، مي خوام بدونم چه كساني اينكارو كردن چه نتيجه اي گرفتن و الان چي فكر مي كنن الان كه اون لحظه هاي ترديد گذشته و همه چيز تموم شده يا هنوز ادامه داره ...

دلم نصيحت والد نمي خواد، آه و فغان و حتي هيجان كودك هم نمي خواد، دلم يه بالغ صادق مي خواد مي شه لطفا"؟

مرسي

 

 

پي نوشت ۲:

در سیاهترین شبهای روحم نیز

حتی

می بینمت

شعلهء نارنجی ِ زندگی

 

 

پی نوشت۳:

آپ کنم؟ آپ نکنم؟

من هنوز جواب سوالمو نگرفتم، قدر مسلم اينه كه موضوع ِ اين نوشته احساس مي كنه در سراشيبي افتاده اونم با شيب تند، حالا سوال مشخصم اينه :

چقدر مي تونيم به حسامون اعتماد كنيم؟ در اين مورد خاص  آيا اين يه حس شهوديه؟ يا ضبط والد؟ يا ترس از تكرار تجربه اي تلخ؟ يا قدرت تميز و تشخيص؟ راه غلبه به اين ترديد چيه؟ لحظهء يقين كجاست؟

 

 

پي نوشت ۴:

تو كه نيستي!

و نخواهي بود!

(اصلا' بوده اي هرگز؟!)

از خوابهايم بيرون برو!

ديگر نمي خواهمت ديد

 

 

پي نوشت ۵:

روز قشنگيست

با غم هايم خداحافظي مي كنم

امروز

 راهمان جداست

 

 

 

پی نوشت ۶:

از آنجائیکه چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد، از اين به بعد اينجا پست ميذارم

http://faribam.blogfa.com

 

 

 

 

 

|